تبليغاتX
little mermaid.blogfa.com

little mermaid.blogfa.com

فریاد بی صدا...

اوففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف

داشتم خاکهای روی جلد دفترچه الکترونیکی و پاک میکردم چه خاکی داشت  یک وجب خاک روش نشسته بود نه کسی سر زده بود  و نه خودم ورقش زدم انگار نبودم یا نیومدنم باعث شد دوباره تنها بشم  

نمیدونم شایدم دوستهایی یک زمانی داشتم فکر میکنم من فراموششون کردم..شایدم مثل همه ادمها تو دنیای امروزی اونها هم غرق دنیای تکنولوژی شدن و حتی نزدیک ترین کسانشون هم فراموش کردن چه برسه به من...شایدم  خودم مثل همه اونها شدم..

 بهرحال میگذره عمر ما و تنها خاطره ها و یادگاریها باقی میمونه..

خاطره دوستی با دختری که همزادم شد غزل

خاطره دوستی با دختری که با صدای بارونش به من کمک کرد..

 خاطره دوستی با خانوم گلی به اسم ساقی که منو با عشق اشتی داد با زندگی  که البته چند وقتی نمیدونم چرا نیست..و دلم واقعا تنگ شده براش کسیکه راه دور زندگی میکرد وحالا من هم باید با روش زندگی اون اشنا بشم چون سرنوشتم داره شبیه اون میشه...

خاطره زندگی زن و شوهر از جنس عشق کسانیکه با هم بودن را یاد دادن بهم شاید هیچ وقت به وبلاگ من سر نزدن ولی مطالبوشون تو وبلاگشون عالی بود..

خاطره بامردی از سیاره دور مردی معلم بود ولی میخواست پنهون باشه..

خاطره بامردی که منو با دنیای سیاست اشناتر کرد و دیدم میشه  به دنیای پر هرج و مرج سیاست خندید ..

خاطره برادری با پسری که برادرم شد ولی مثل برادر پشتم نبود..وعاشق دختری بود که زن داداشم شد ولی نمیدونم چرا یک دفعه رفتن.. یک دفعه...

خاطره جوونی که میخواد دکتر بشه و میدونم که میشه..

خاطره اشنایی با دختری که ابجیم شد اسم ابجی گلشو تو اول لیست دوستاش نوشت ولی نمیدونم چی شد که حالا اسمش اومد وسطای لیست کسی که هنوزم یعنی هر روز به یادم هست با تک زدناش و با خنده هاش به یاد داد میشه به غم هم خندید..

خاطره دوستی با دختری که عاشق بود ومنتظر عشق و بهم یاد داد چطوری میشه صبور بود شاید الان که ازدواج کردم تحمل دوری و از اون یاد گفتم ..

خاطره  پسری که دیگه ننوشت ولی وقتی بودخندون بود شاد و مهربون..

خاطره داداش کوچیکی که تو دنیای امروز گم شد گم مثل همه ادمها...

خاطره بابایی که واقعا مثل شاید نه بابا ولی مثل یک برادر هوامو داشت و بهم بودن را یاد داد..

خاطره دختری به اسم مریم . شیرین .اساهی . و چند نفر دیگه  که بودن هستن ...

خاطره مردهای بزرگ اینده علی. امین. حسین و مهمتر از همه اونها داداش سایه ای که باهم بود ولی رفت و چند نفر دیگه...

خاطره کسانیکه بودن هستن  و خواهن بود..

نمیدونم تو ذهن تمام دوستانی که پیدا کردم من کیم و چه شخصیتی دارم تو ته ته های ذهنشون من هستم یا نه...

ولی تمام این خاطره ها باعث شد من از دنیای تنهایی بیام بیرون حس کنم کسانی هستن که حتی برای یک لحظه به یادم هستن..و باعث شد عشق گم شده خودم رو پیدا کنم مردی از جنس زندگی که وارد زندگیم شد و عشق رو بهم نشون داد مردی از جنس ادم ولی با روح عشق زندگی دوست داشتن..

راستش امروز اومدن خداحافظی کنم با دنیای وبلاگم میخوام فعلا این دفترچه خاطراتو ببندم ولی میام به همتون سر میزنم به یاد همتون هستم به یاد دوستی ها ...

سال ۸۸ امیدوارم سال خوبی برای همتون باشه ..پر از زندگی...پراز شادی و خنده..

یادتون باشه به یاد همتون هستم و بودم مخصوصا زمان تحویل سال ..

یادتون باشه یک روزی یک زمانی یادی از من بکنید و اون موقع برام دعا کنید...

من نیومده باید برم..حیف دفترچه خاطراتم نیمه باقی موند پر از برگه های سفید...

راستی امروز حتمی سبزه گره بزنید 

به یادتون هستم..

دوستتون دارم..

حق نگهدارتون..

وسلامدفترچه شد تمام

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 13:19 توسط Alice |


اول همه بعد از سلام باید بگم عذر میخوام واقعا عذر میخوام...

فکر میکردم وقتی این اتفاق می افته سرم خلوت تر میشه.. ولی انگار شلوغ تر شده...

نمیدونم بهرحال چند وقت نبودم نمیدونم..

تازه سرم خلوت شده و اومدم نت...

خب خدارو شکر همتون صحیح و سالمید و همتون به یاد من هستید...

من هم سالممم و به یاد شما هستم و ملالی ندارم جز دوری از شما دفترچه خاطراتم و دنیای نت..

باورم نمی شد این همه  وقت دور باشم

 فکر میکردم  نتونم یک روز از دفترچه خاطراتم دور باشم

 همیشه با خودم عهد بسته بودم که همیشه هر روز بیام هر خبری بود زودی تو دفترچم بنویسم نمیخواستم این دفترچم هم مثل بقیه نیمه باشه ولی انگاری دفترم به امان خدا ول کردم و رفتم ولی حالا اومدم چون نمیخوام زیر قولم بزنم

پس اومدم با یک خبر دست سوم

چون اصلا حوصله ندارم مقدمه چینی کنم پس بی مقدمه من عروس شدم زن خروس شدم

خب این هم موضوع نه چندا پیچیده فکر نمیکردم راضی بشم هیچ کس باور نکرده حتی هنوز که ۳ ماه گذشته خودم هم باور ندارم برای همین چون هنوز باور ندارم به کسی نگفتم  ( یعنی هیچ کس نمیدونه جز خواجه حافظ شیرازی اون هم من خودم خبر کردم با این فال گرفتن های بی موقم)

خب این از اصل مطلب حالا ازدواج چیه فقط میدونم یک نوع زندگی جدیده پر از نمیدونم هامن هم که عاشق کارهای جدید  عروس شدم..

خب پس بعد از تبریکات یک روز خبر بدید که یک جشن بگیریم تو نت با حضور همسر گرام

هر کی میاد بسم الله و هر کی نمیاد خبرشو بده چون میخوایم شام تهیه کنیم بگید تا به تعداد باشه( این نتیجه حسابداری خوندنه)

خب دیگه از ازدواج بخوام بگم اینه که یک شبه پولدار میشه و فردا که چشم باز میکنی بعد از چند وقت بدو بدو می بینی یک اتاق شلوغ مونده برات و غذای مونده از شب قبل و دیگر هیچ

می بینی که همه تحویلت میگیرن و تو هم سو استفاده میکنی و قشنگ از اون روز نهایت استفاده رو میکنی چون اگر اون روز بگذره دیگه بر نمیگرده

البته باید سعی کنی همه چیزو اسون بگیری چون خیلی اتفاقات می افته که تو نمیتونی در اون لحظه کاری بکنی و اگر اسون نگیری جشن عروسیت برای خودت خراب میشه

خب بهرحال این ها و خیلی چیزهای دیگه عواملی هستن که تو باید بهشون توجه کنی البته بیشتر عروس خانوم ها

بماند میگن وقتی دارن عقد میکنن هر دعایی بکنی بر اورده میشه من هم به امام رضایی که تو شهرشم و بالای سر اون عقدم کردن برای تک تک کسانیکه تو لیست وبلاگم هستن و کسانیکه با هم دوست بودیم و وبلاگ ندارن  دعا کردم نمیدونم خدا دعای من گناهکارو براورده میکنه یا نه ولی امیدوارم همتون خوشبخت بشید و برای من هم دعا کنید..

 واقعا احتیاج دارم به دعای همتون

دوستت دارم...

 بازهم میام و سرتونو درد میارم

 به یادم باشید..

فعلا

                                              

قسم به عشقمون همش برای تو دلواپسم

 

قرار نبود این جوری شه یهو بشی همه کسم

 

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم

 

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

 

 

لیز خوردن بهانه ای است

تا دستهای کسی رادوست داری

محکم تر بگیری

 

نمی تونم ادعا کنم همواره به یاد کسانی هستم که دوستشان دارم

اما می تونم ادعا کنم زمانی که به یادشان نیستم نیز دوستشان دارم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:3 توسط Alice |


لیلی گفت: موهایم مشکی است، مثل شب ،
 
حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه
 
های دل من است
 
 نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟
 
 نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
 
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته ی بید و گفت:
 
 نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی
 
نمی خواهم. دلم را هم
 
لیلی گفت: چشم هایم جام شیشه ای عسل است،
 
شیرین، نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟
 
شیرینی لیلی را؟
 
مجنون چشم هایش را بست و گفت :
 
هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،تلخ.
 
تلخی مجنون را تاب می آوری؟
 
لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده ی نخلستان است .
 
 خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند
 
نمی خواهی خرما بچینی؟
 
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت:
 
 من خار را دوست تر دارم
 
لیلی گفت : دست هایم پل است . پلی که مرا به تو می رساند.
 
 بیا و از این پل بگذر
 
مجنون گفت : اما من از این پل گذشته ام.
 
آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد
 
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی است.
 
بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده.
 
این اسب را با خودت می بری؟
 
مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛
 
تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن
 
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد
 
اسب سرکش اما در سینه ی لیلی نبود

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:7 توسط Alice


 

 

 

 

 

 

 

explorer blog





Powered by WebGozar